صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

اولین دندون صبا گلی

صبای عزیزم این هفته  اذیت شدی و من نمیدونستم چرا   .احساس میکردم لثه تو خارش داره ولی فکرشو نمیکردم به این زودی دندونت در بیاد .تا این که دندونت توی پنج ماه و نیمگی لثه رو پاره کرد و دوید اومد بیرون همیشه فکر میکردم سر دندون در آوردنت خیلی اذیت میشی  خدای ناکرده اسهال میگیری ولی اینجوری نشد و صبای گلم فقط یه کم نق زد. .مبارکه عزیزم  ...
6 شهريور 1390

برگشت مامان جون وبابا جون

عزیزم بالاخره یک هفته تموم شد و مامان جون و بابا جون از قبرس برگشتن.البته هنوز نیومدن داراب و تهران موندن.قراره یه هفته هم برن فشم استراحت.میدونم خیلی دلت برای مامان جون تنگ شده .هر روز عصر کلی بهانه میگیری وبا هیچ چیز آروم نمیشی.منم میزارمت تو کالسکه و میریم پارک پایین خونمون.ولی بین راه خواب میری.قراره دوشنبه هفته آینده بریم مشهد اینشا الله که برات مشکلی پیش نیاد و بهت خیلی خوش بگذره نفس مامانی.
7 مرداد 1390

درد دلهای مامانی

گل من امیدوارم هر وقت اینو میخونی شاد و سالم باشی .مامان جز این دیگه هیچ آرزویی نداره قربونت برم.  سه شبه که زود میخوابی حدودا ساعت ٨. دل مامانی میگیره آخه دلم برات تنگ میشه.این دو سه روز یه  کم اذیت شدی نمیدونم چرا؟ صبح ساعت ٧ بیدار میشی و تا ظهر شاید فقط یکی دو ساعت میخوابی. بعدازظهر که اصلا نمیخوابی .کلافه میشی گریه میکنی عصبانی میشی. مامانی هم ناراحت میشه چون دوست نداره گلشو با چشمای گریون ببینه.ساعت ٨ شب هم که میشه انگار غش میکنی .این عکسو الان گرفتم.    راستی امروز ظهر وقتی داشتی بازی میکردی پاتو خوردی کلی ذوق کردم نفسم         ...
29 تير 1390

وقتهایی که دل مامانی لرزید

نفس مامان بعضی وقتها یه اتفاقاتی برات می افتاد که دلم اتیش می گرفت. دوروزه بودی که آب بدنت کم شد وتب کردی چون من شیر نداشتم و نمیدونستم .شب تو بیمارستان  بستری شدی .وقتی تو بیمارستان دیدمت که سرم به پات وصل کردن خیلی ناراحت شدم خیلی گریه کردم .خاله فرزانه شب تا صبح بالای سرت بود.هر یه ساعت بدنت رو با دستمال  نمدارخنک میکرد خداروشکر ساعت ٤ صبح تبت پایین اومد و سرم هم قطع کردن هفتم فروردین بود میخواستیم بریم خونه عمو محمد و تو مدام گریه میکردی   گفتم شاید شیرم کم  باشه برات شیر خشک درست کردم که تو ماشین بخوری.تو ماشین خوابت برد.منم شیرخشکتو گذاشتم  تو ماشین.قرار بود روز بعد دوست من خانم رضوی ...
24 تير 1390

چهارماهگیت مبارک

صبای عزیزم چهار ماه گذشت با همه سختیهاش.وجودت اینقدر زندگیمو تغییر داده که نمی دونم قبلا چطور  بدون تو زندگی میکردم.خنده هات خیلی دلچسب شدن اینقدر که تمام خستگیهامو از بین میبرن. چند وقته که کاملا برمیگردی بدون کمک من ن عزیز مامانی مدام دستت تو دهنته و هر چیزی که ببینی میخوری البته بجز پستونک.   دیروز واکسن چهار ماهگیتو زدیم.امروز یه خورده اذیت شدی مامانی.نفس مامان از خدا میخوام هیچ وقت تو مریض نشی چون اصلا طاقت ندارم مریضیتو ببینم.الان خوابیدی امشب دوقلوهای اقا فرهاد اومده بودن پیشت.ماشاالله کلی بزرگ شدن .رها و مانا ...
8 تير 1390